یادتاریخ ورود به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی : ۱۳۵۸/۱۰/۱۰/ مدت زمان خدمت شهید سعیدی: 76 ماه و 13 روز
مسئولیت ها:
مسئول واحد بسیج گناوه
مسئول واحد عملیات سپاه گناوه
جانشین سپاه گناوه
جانشین فرمانده سپاه و فرمانده بسیج دشتی
جانشین فرمانده سپاه و فرماه بسیج خارک
سرپرست سپاه خارک
فرمانده سپاه بندر ریگ
معاون گردان ابوالفضل (ع) ناوتیپ13 امیرالمومنین (ع) بوشهر
پایگاه خبری حیات به مناسبت سالروز شهادتش والامقام مروری بر خاطرات شفاهی برجای مانده از منش و سیره آن شهید دارد.
درسال ١٣٥٨ افتخارورودبه سپاه پاسداران انقلاب اسلامى نصیبم شدوازآموزش وپرورش به این نهادمقدس دربندر گناوه مأمورشدم بلاشک وبدون اغراق یکى ازمهمترین وبهترین دست آوردهاى بیشمارى که ازاین رهگذر نصیبم شدوهمیشه به آن افتخارمیکنم آشنائى ، مؤانست والفت باانسانهاى پاکباخته وخداگونه اى به نام پاسداروبسیجى بودکه یکى ازآنهاشهید محمدجعفرسعیدى رضوان الله تعالى علیه میباشد. هیچگاه چهره زیباومنوراین انسان وارسته ازخاطرم دورنمیشود واگربخواهم دریک جمله ایشان راتوصیف کنم میتوانم بگویم محمد جعفر سعیدى کسى بودکه فقط شهادت برازنده اش بود. این بزرگوارتمامى خصلتهاوصفات یک انسان ویک مسلمان واقعى رادرسطح خودش یکجا دارابودوشاهدم براین مدعا انتخاب ایشان ازسوى پروردگارعالمیان به عنوان شهیداست. راوی : سردار حاج فتح الله محمدی
صوت زیبای قرآن پاسدار شهید
شهید سعیدی بسیار کم حرف بود اما اهل عمل. قلبی پاک، بدون کینه، آرام و متین داشت. در جبهه با جسارت فراوان خود به دشمن یورش می برد. خانواده خود را بسیار دوست داشت. ساده پوش و بی آلایش بود. اگر کسی دست یاری به سمت او دراز می کرد با گرمی آن را می فشرد و پای سفره ساده آنها می نشست. با اطاعت از فرماندهی، تجربیات خود را در اختیار دیگران قرار می داد. سر وقت در جلسات حاضر می شد اما خود را در چارچوب دیسپلین اداری قرار نمی داد. نیروهای خود را بسیار دوست داشت. با جوانان و نوجوانان بسیار دم خور و برای انها بسیار ارزش قائل بود. قراءت قرآن را هیچ وقت ترک نمی کرد. با صوت زیبا قرآن می خواند و اذان سر می داد. در هر فرصتی به خانواده شهدا، جانبازان و ایثارگران سرکشی می کرد. راوی : سرهنگ پاسدار حبیب خدری
گنجینه ای کامل انسانیت
شهیدی والا مقام، گنجینه ای کامل انسانی اسمانی که در اخر هم به آسمان پر کشید اخلاق نیکو برخورد متواضع بی ریا بشاش و خنده رو کوچک نفس انسان را محو سیرت خود میکرد که بیشتر با ان همسخن شود و این ما بودیم که قدرش را ندانستیم برای تشکیل بسیج و اموزش نیروی رزمنده شبانه روز زحمت میکشید خستگی را خسته کرده بود برای ارج نهادن جهت زحماتش همیشه صلوات نثار روحش هدیه کنیم خنده هایش هنوزم در ذهنم مجسم میشود و برایم تازگی دارد انگار همین دیروز بوددر موقع اموزش شعری میخواند و ما هم همنوا میشدیم رفتیم جبهه خنجر کشیدم سینه دشمن دریدم هنوزم این صدا در گوشم میپیچد و بیادش هستم. راوی: داریوش عرب زاده
«می خواهم مثل حر باشم »
روزی یک خاطره بسیار زیبا برایم نقل کرد و گویا می خواست که مرا نیز آماده کند که در شهادتم صبر و حوصله داشته باشم . او گفت در یکی از جبههها جوانی خوش سیما بنام شهید "حر خسروی" که از بندر گناوه اعزام شده بود را دیدم به او گفتم : که آقای خسروی شما خوب است سری به گناوه بزنید و با پدر و مادر خود ملاقاتی داشته باشید و بعدا بیایید جبهه که ایشان در جواب می گوید من دلم نمی خواهد به پشت جبهه بروم .می خواهم مثل شهید کربلا حر باشم و تا می توانم لشکر امام حسین (ع) را یاری نمایم و این خاطره ای بود که شهید محمد جعفر سعیدی از شهید حر خسروی برایم گفت . روای: همسر شهید
"بچه ها باید آمادگی پیدا کنند"
سال ۶۲ بود که شهید انتقال به جزیره خارگ کردند در آن موقع هادی که فرزند سوم ما بود یک ماهی داشت چند ماهی که گذشت که مزدوران بعثی به جزیره خارگ حمله کردند و چند موشک به طرف جزیره خارگ شلیک کردند که
. کارخانه برق و آب تصفیه کن آن را هدف قرار دادند
همه مردم به آن طرف که دشمن حمله کرده بود رفتند آن روز هوا خیلی گرم بود مردم جزیره خارگ حدود ۱۰روز نه آب و نه برق داشتند عده ای از مردم آمدن بندر گناوه و به شهرهای دیگر رفتند . من به سعیدی گفتم بیا ما را به گناوه ببر بچهها خیلی رنج میبردند و او رو به من کرد و گفت بچهها باید آمادگی پیدا کنند و نباید از جنگ فرارکرد.روای: همسر شهید
"دیدار با خانواده شهدای دشتی"
وقتی که برای ماموریت به خورموج رفته بودیم ، محمد جعفر میخواست به دیدار خانوادههای شاهد در عید فطر برود . بچهها چون کوچک بودند ، دلشان میخواست همراه پدر بروند.
ولی محمد جعفر با خلوص نیت به من گفت من نمیتوانم بچهها را با خودم به خانه شهدا ببرم من دلیل را از او جویا شدم ، محمد جعفر گفت : اگر من بچهها را با خودم ببرم ، فرزندان شاهد امکان دارد از دیدن بچهها در کنار من ناراحت شوند . زیرا برای آنها دیدن فرزند کنار پدر با وجود نداشتن پدر سخت بود . راستش این خاطره الان که خودش شهید شده و من بچههایش را یتیم میبینم خیلی سخت است و در روحیه من تاثیر گذاشته است. روای: همسر شهید
«روایت فتح»
وقتی من داشتم برنامه روایت فتح را نگاه میکردم داشتند با خانواده های شاهد مصاحبه میکردند . محمد جعفر همیشه مرا مشهدی فاطمه صدا میزد با اینکه هنوز به مشهد نرفته بودم با لحن خاصی به من میگفت : مشهدی فاطمه یک روز هم می آیند و با تو مصاحبه میکنند من از این حرف او تعجب کردم و به او گفتم این چه حرفی است که میزنی ؟ گفت : بالاخره من هم شهید میشوم.
بعد از این قضیه دو ماه بعد همسرم عازم به جبهه شد و در عملیات کربلای ۴ به درجه رفیع شهادت نائل گردید و بعد از ۱0 سال مفقودالاثر پیکر این بزرگوار را به شهرستان آوردند و بعد از یک سال برنامه روایت فتح آمد و با من و بچههایم مصاحبه کرد و بعد من منظور گفته آن شهید را فهمیدم. روای: همسر شهید
«مرا از صندوق میآورند»
در یکی از روزها در منزل در خدمت شهید بزرگوار محمد جعفر سعیدی نشسته بودیم .در همین موقع بود که جوان بسیجی و مخلص به نام شهید مجید خزائی برای دیدن شوهرم به منزلمان آمد و محفل ما با حضور ایشان روح و حال معنوی دیگری پیدا کرد .
یک بار شهید سعیدی رو به آن جوان میکند و با شوخی میگوید : مجید جان چقدر به جبهه میروی ، آخر شهید میشوی و او شوخیاش گل میکند و با زبان محلی دشتی میگوید : بله من میروم و روزی مرا از صندوق بیرون میآورند و مراد از این حرف این است که چند روز دیگر شهید میشود و این طور شد او حدود یک ماه و نیم بعد در یکی از جبههها به شهادت رسید و به آرزوی دیرینهاش نائل آمد .
منبع : وب سایت سردار شهید محمد جعفر سعیدی